Saturday, 29 March 2008

جدال ١٠

....دنباله
هوا کم کم تاریک می شد. دلم می خواست هر چه زودتر به شهر بر گردم و با چند نفر صاحب نظر این جربان را در میان بگذارم
هنگامی که خواستم برگردم رو به خر سیاه کردم و گفتم: ای خر سیاه؛ من دیگر نمی توانم با تو بیشتر ازاین چانه بزنم. من دارم برمیگردم شهر. به شما پیشنهاد می کنم که هر زودتر این دیوار را خراب کنید و ساکت و آرام بر گردید پیش صاحبتان. من هم قول می دهم که عرایض شما را به مقا مات کشوری و لشکری برسانم. و احیانا" اگر مقدور بود به بهبود وضع شما فکری بکنند. اگر غیر از این باشد، شما اخلال گر حساب می شوی و با اخلال گران هم طبق قانون رفتار می شود. دیگر خود دانی و خدایت
وقتی رسیدم خانه شام را خوردم و بعد تلفن را بر داشتم و گذارش را دادم و قول گرفتم که تا اطلاع ثانوی من هیچگونه عملی انجام نگیرد. بعد به چند نفر از زیرکان دین و دولت تلفن زدم و آنها را به یک جلسه فوری دعوت کردم
بعد از گفتگو های فراوان و صحبتهای ضد خری، تصمیم بر این شد که تا دیر نشده کلک قضیه را بکنیم. بعد از اتمام جلسه، چند چتول عرق به سلامتی امرای لشکری و کشوری زدیم. فردای آنروز......ادامه دارد

Sunday, 23 March 2008

ایست قلبی


شناسایی ایست قلبی و معالجه سریع آن، پروگنوز بیماررا بهتر می کند. معالجه درست و صحیح ایست قلبی هم شانس نجات دادن بیمار را بالا می برد. امروز اکثر پزشکان متفق القول هستند که ماساژ(فشار ) قلبی مهمترین حلقه در زنجیر معالجه ایست قلبی است. قبلا پیشنهاد می شد که ایست قلبی با تنفس مصنوعی، ونتیلاشن ، شروع شود اما تحقیقات تازه نشان داده است که معالجه ایست قلبی باید با ماساژ قلبی آغاز شود.
تشخیص ایست قلبی ساده است. اگر بیمار بیهوش باشد و نفس نکشد و نبض نداشته باشد دچار ایست قلبی شده است. البته اگر این اتفاق در بیرون از بیمارستان پیش بیاید ، باید فرد بلافاصله بعد از درخواست کمک شروع به ماساژ قلبی و تنفس دهان به دهان ویا دهان به بینی کند. به نسبت سی به دو. یعنی سی فشار و بعد دو تنفس مصنوعی
تازه گی در انیستیتو کارولینسکا سوئد پژوهشی انجام داده اند که نشان دهنده این مهم است که تا ثیر ماساژ قلبی تنها، کمتر از اثر ماساژ قلبی توام با تنفس مصنوعی نیست. اما تنفس مصنوعی بتنهایی تقریبا و اصلا بی تاثیر بود. از این پژوهش می شود این نتیجه را گرفت که ماساژ قلبی در معالجه ایست قلبی اهمیت وایتال دارد. این به این خاطر است که هنوز بعد از ایست قلبی یعنی در آن چند دقیقه نخست، به اندازه ای اکسیژن در شش ها هست که بشود از خطر مرگ رهایی یافت. مهم این است که این اکسیژن به مغز برسد و آن هم فقط با ماساژ قلبی می رسد. نتیجه کلی این که بعد از ایست قلبی، ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی اهمیت وایتال دارد

Wednesday, 12 March 2008

بهار



دگر بار بهار آمد
بهار با گل و چمن آمد
تاریکی و سردی و سرما برفت
روز روشن با سروناز آمد
در حیاط درخت اقاقی پیر
گل داد و به سلام آمد
دوران ابر و مه سپری شد
ماه به سلام خورشید آمد
شب بود و شمع و گل و پروانه
بلبل نیز به جمع مستان آمد
چون کمند خیال رها شد
آن توسن صد آرزو آمد
کژدم غربت کوچ کرد
چونکه خسرو دوران آمد
راز خود به کس نگفتم
تا که آن محرم اسرار آمد
مستم و نشناسم سر ز پا
©چونکه آن ساقی سیمین بر آمد

اردیبهشت هشتادو چهار مجید شهریاری

Monday, 3 March 2008

نوروز

زمستان با تمام سر سختی که داشت
کوچ کرد و بهار مژده گشودن پنجره هارا می دهد
اگر لحظه ای سکوت کنی، صدای پایکوبی
اطلسی ها و آهنگ گلهای شیپوری را از دور دست خواهی شنید

Monday, 25 February 2008

جدال ٩


دنباله

هدف من این است که می خواهم نظام طبقاتی بین خران و نوع بشر را به کمک همنوعان شریفم بهم بزنم. ستم کشی را از نوع خران برای همیشه به زباله دانی تاریخ بسپارم. نظام شما طبقاتی و مبتنی بر پول است. در این نظام همه چیز مثل کالا نرخ گذاری می شود و بعد به خرید و فروش می رسد، حتی عشق
انسانیت و خریت دو واژه متضاد شده اند. من می خواهم این دو واژه مکمل هم شوند. مثلا, انسان خر یعنی انسان بزرگ
دیگر دست خر سیاه برایم رو شده بود. حرفهای خر سیاه مرا به فکر حرفهای پدرم می انداخت. او یک متخصص در امور ضد خری بود. پدر من سالها در وزارت اطلاعات کار کرده بود و جامعه خران را از نزدیک می شناخت. کیاست ، تیزهوشی و سیاست های ضد خری او زبانزد خاص و عام بود.خدایش بیامرزد. آن روانشاد بخاطر حفظ کیان این مرز و بوم مرا از دانش ضد خری خود، بی نسیب نگذاشته بود. پدرم موقع مرگ وصیت کرده بود که افکارش را توسعه دهم. من هم به این خاطر یک بنیاد تحقیقات ضد خری تاسیس کرده بودم هوا کم کم داشت ...... ادامه دارد

Saturday, 23 February 2008

از حمید مصدق

افسوس می خورم
وقتی که خواهرم
در این دروغزار پر از کرکس،
فکر پرنده ای است؛
فکر پرنده ای که ز پرواز مانده است


گفتی سکوت خواهر من بدری
چون اهتزاز روح بیابان بود
دیدم که خواهرم
در انزوای خلوت شبهای خود گریست
دستش زلال اشک روانش را
پنهان سترد و
ـ ساکت زیست

Monday, 18 February 2008

در راه نصف جهان



چندی پیش قصد دیدار ایران زمین کردم. در ایران مسیرم از تهران شروع می شد و از طریق همدان و اصفهان، دوباره به تهران ختم می شد. از تهران تا همدان تا چشمت می دید برف بود و برف. سفید بود و سفید. گویی ایران زمین لباس عروسی به تن داشت و ننه سرما بر او رشک می برد.
در راه تهران به همدان مسافر بغل دستی من زیاد صفا نداد اما در مسیر همدان به اصفهان، با مسافر بغل دستی ام کلی صفا کردیم. آنورتر دو تا دختر خانم بسیار مهربان هم بودند که صفا و مهر و محبت زنان ایرانی را زیور خود کرده بودند. این سه جوان دانشجوی دانشگاه بوعلی بودند؛ یکی در رشته ریاضی و آن دو دیگر در رشته حقوق و گرافیک تحصیل می کردند. این جوان ریاضی خوان بسیار با نشاط، خوش سیما، بذله گو و بغایت تیز هوش بود. از هر دری سخن گفتیم. دختر خانم ها هم هر از گاهی در گفتگوی ما هم شرکت می کردند. این پسر جوان گاهی سخنانی می گفت که مختص جوانان رشد کرده دراین دوره است. بیشتر سخنانش بار ذهنی داشت تا بار عینی. اما زبانی داشت که می توانست مار را از سوراخ بیرون بکشد. ولی بر عکس، آن دو خانم پرمهر، کوله بارشان خالی از ادبیات نبود